شعر » ضعف

ترسم از معنی خودش داشت رد می‌شد
صداها به شکل مذهبی‌تری گوشم را صدا می‌زد
می‌خواستم صدای ضبط صوتم را بلندتر کنم و به روی خودم نیاورم لای هیجانات جمعی خیابانی چه می‌گذرد    نشد
می‌خواستم بدوم نمی‌دانم چه‌طور شد خودم را در خواب دیدم و فهمیدم تمام این احساسات بازی کثیفی‌ است که مغزم برایم تدارک دیده

ادامه مطلب »


داستان » باز نویسی یک روایت کهنه

وَسَطای خیابون چهل و دوم مکانیکی نسبتن کوچیکی بود که جمعن 2 ماشین توش جا می‌گرفت. آلفرد از 12 سال قبل شاگرد مکانیکی بود و به هر جون کندنی تونسته بود این تعمیرگاه رو بخره و پول و پله‌ای برای خود جمع کنه. از زندگیش راضی بود... مردی 29 ساله با پوست سوخته که کم کم داشت حاصل کارش رو برداشت می‌کرد و جدیدن یک فورد موستانگ 1979 خریده بود و به قول معروف سر و سامانی گرفته بود... تا یک شب پدر مرحوم آلفرد به خوابش آمد.

ادامه مطلب »


شعر » ...

در روز هایی که کرم‌های مغزم آشفتگی خود را به روی خیابان پخش می‌کردند
وهم‌های بنفشم لباس سرخ واقعیت می‌پوشید و من از زمانم فرار می‌کردم
شب‌ها خواب می‌دیدم، دختر پیک موفرفری از لاک سیاهش فرار می‌کند
و انگشتان قلمی‌ام ناخن‌های سرخش را نوازش می‌کنند

ادامه مطلب »


شعر » شعر

نفر قبل من کشته می شود و زنبیل می‌گذارم بروم مستانه استمنا کنم
عشق من...
تمام دوستانم در صفی بلند ایستاده‌اند و من به یاد عشوه‌های تو به نوازشم دست می‌زنم
می‌گویند: نفر بعدی لطفاً

ادامه مطلب »


داستان » داستان

یکی بود یکی نبود
یه روز منو آرش بد جوری چِت کردم یعنی اعصابی بود که از ما 2 نفر خورد شد! و این روز ، روز مهمی بود برای بشریت...

ادامه مطلب »


شعر » شعر

قدیس‌های گچی با سر سنگینی بزرگ
حتی برای رد گم کردن هم سوی ما نمی‌آیند نامرد‌ها
صدای شکست جنسی چشم‌هایشان را کور کرده
وادارمان می‌کنند که پیشروی را با سرعت بیشتری به درونمان ادامه دهیم

ادامه مطلب »


شعر » تقدیم به شاعران مطرود که آن شب خطابم کردند

فرصت تفهیم نمی کردم
یا با سرعت نگاه دومین نفر به زمین کشیده می شدم شلیک
کسی به من تلفن می کند اما یکی دیگر زیر بغلم را گرفته قدم می زند
پشت می کند
دیگر نه منی نه کسی نه هیچی که بشناسد

ادامه مطلب »


تماس