شعر » نامه

بخند
بخند و زندگی کن
بگو برای هیچ چیز دلت تنگ نیست
بگو که زندگی می‌کنی
بخند و به ریه‌ات سیگار بده
بخند و مراقب باش
بخند
بخند و نفس بکش

ادامه مطلب »


شعر » برف

در شب برفی
با دستی بی بدن در دست
با چشمی خون آلود در دست
خنده های جنونت را منتشر کرده ای
دست به دست
دسته دسته دوستان دوست داشتنیت
دسته دسته زالوها زالوها زالوهای سفید
مست خون بد بوی باکرگیت
مست خون بد بوی ماهانگیت
مست خون چشمی در دست

ادامه مطلب »


شعر » نیایش

وقتی فکر می‌کنی می‌رینی..
برو بیرون که سرمایه‌ی جاودانیست کار. (آرش الله‌وردی)

بی شعور
به چه فکر میکنی؟
می‌خواهی به چه فکر کنی
به چه فکر می‌کنی وقتی حتی می‌ترسی فکر کنی که می‌خواهی فکر کنی

ادامه مطلب »


شعر » خور

از هر نوید پوچ
اشاره‌ی انگشتان من سر برآورده
اضطرابی بلند چون افعی ماسوره
که با رقص انگشتان من می‌رقصد
و قتل میان قدم‌هایم می‌خزد
چرا که حضور فرزندش را احساس می کند
صفیری غریب چنان که به چشم آید
هشدار می‌دهم که دیگر بس است

ادامه مطلب »


شعر » وداع

تقدیم به شاعران مطرود

پشت به مرد مرده
از صف وضعیت های نیکو می‌گذری
پسر خوبی باشی برایت زن می‌گیرند

ادامه مطلب »


شعر » شعری از سام مقدم

و بنفش رنگ چشمهایش شد

می‌دیدم و می‌‌رفتم

جنون از روح من دست شسته بود انگار مرده بودم

و فلوت دیگر انوار طلایش را پخش نکرد تا بنویسم برای تو

و من، منِ دیگر شده، شده بودم که بدانی "سبز تویی که سبز می‌خواهمت" را نمی‌خواهم بخوانم که تو بودی همه‌ی سبز‌ها... " سبز باد و سبز شاخه‌ها" سبز مردم شاد و سبز چشمهات

که نبودی

ادامه مطلب »


شعر » وقت‌کشی

مبهوت            گیج  دودی که از آتش وقت‌هایم بلند می‌شد تاب می‌خوردم
خوب از بر شدم مست‌روی‌هایی که شب‌ها را به شب متصل می‌کند
مغزم را دیده بودم من با جراحاتی که در صورتش داشت و عین خیالش نبود
مغزم را دیده بودم من که به جایم نمی‌آورد و در جایش خشک می‌شد، می‌رفت خودش را در الکل نگه‌داری کند تا کرم‌های جذامی‌اش نابود شوند

ادامه مطلب »


تماس