در روز هایی که کرمهای مغزم آشفتگی خود را به روی خیابان پخش میکردند
وهمهای بنفشم لباس سرخ واقعیت میپوشید و من از زمانم فرار میکردم
شبها خواب میدیدم، دختر پیک موفرفری از لاک سیاهش فرار میکند
و انگشتان قلمیام ناخنهای سرخش را نوازش میکنند
همان وقت، سپاه سیاه غولان، زوزه میکشیدند و نعرهزنان سر میبریدند
فریاد میزدم اما حنجرهای نداشتم...
من درد میکشم و از می میِ شهر خرافاتیام کنار میروم
هنوز صبح نشده.
به الهههای حشری قصههای قدیمی فکر نمیکنم
خندههای دردآورشان برایم واژگونگی دارد
به دختر اثیری قصههای صادق هدایت فکر میکنم
و گردنم، به جایِ خوابِ پوستِ سردش
از نو
هیولای خوابهای کودکیام آرام نگاهم میکند
انگشتهای نصفهنیمهاش لای موهایم فرو نمیرود
موهایم ترسیدهاند
اشک میریزد
با صدای کنترلشدهاش برایم لالایی میخواند
با عجله سعی میکنم کور شوم.
به زودی شیرینیهای عید کپک میزند
و میوههای پیرِ رویشان، خواب درخت شدن میبینند.
امروز احساس بزرگ شدن میکنم
دیو عزیز من... همزاد زشت و کریهم...
من را ببخش که همیشه تندتر از تو دویدهام.