سام مقدم » شعر » تقدیم به شاعران مطرود که آن شب خطابم کردند
فرصت تفهیم نمی کردم
یا با سرعت نگاه دومین نفر به زمین کشیده می شدم شلیک
کسی به من تلفن می کند اما یکی دیگر زیر بغلم را گرفته قدم می زند
پشت می کند
دیگر نه منی نه کسی نه هیچی که بشناسد
یا اینکه وهم من چنین بود ، چون بعد از این اتفاق همه در حرکتی نمایشی صف کشیدند و یکی یکی مرا نشناختند
حمله ی اتوبوسی شکل می گرفت
نگاهم را برداشته بودم و روی تمام مخلوط ها می پرید
دست چپ
تاکید می کنم.... دست چپ
دوست داشتند شلیک کنم
اما اصرار داشتند که انکار خواهند کرد
به باران شک داشتم یا شاید زیاد یادم نیست
هنوز صف کرده بودند
قرارشان این بود که احترامی در کار نباشد
رفتار ساختمان ها بیش از حد اتو کشیده بود
می دانستم این قبیل ساختمان ها کم نیستند
به سمت یکی فرو می رفتم
تاکید می کنم دست چپ
چشم هایم را بستند و رو به رویم نشستند
بعد باند ها صدای خورده شدن چشمهایم را پخش کردند
احساس می کردم گشنه شان شده
می دانستم این کارها برای تازه وارد ها رسم است
تاکید می کنم
مثل آهنگ زنبور عسل منتظر بودم
تاکید می کنم همه چیز به راحتی تغییر شکل می دهد
با یکی 2 روز دیر و زود به جایی نمی رسیم این مطلب تا چند ساعت دیگر حتمی می شود
می خواستم بروم یا 3 نفر از هفت جهت وارد شوند
گفتند سلام
نشستیم و 17 ساعت حرف زدیم
بعد طبق قائده 5 بار صدا کلاغ در آوردیم و از هم جدا شدیم
نهار پرچمی ....
اینجا هوایش زندانیست
اولین بار بود کسی را می دیدم
وسط چاکیدن ، نگاه ها به روی خودکارم جلب شد یک دفعه
با بیا و یا ببین تمام لای انگشتی هایی که کرده ای
نستالوژی احساس می تواند تمام مردیت را زیر سوال ببر
آقای سطوتی: اینجا به شکل علنی هیچ کس دکتر نیست
هدایتی چوبش را بر می دارد می گوید : من بی سوادم می زند
من توی خاک و خل بزرگ شدم می زند
دانشجویی؟؟؟ می زند
با سواد ! می زند
بعد چیزی نمی گوید فقط با آن چشم های سبزش زل می زند می زند می زند می خندد
آبش که آمد یادش می آید نمی داند چرا جلویش ایستاده ام و می پرسد چرا آمدی اینجا...
5 روز پیش از او جدا شدم و ستون فقراتم تیر می کشد وقتی چیز سبزی می بینم
هژبری می گوید حیف که دانشجویی
احساس می کنم آدم کشته ام
به یاد بهنام و آدرنالین خاموشی اضطراری اعلام می کنم
اعلام ممنوعیت روزنامه ای جیغ می زند و من در اعتراض به این موضوع دندان هایم را با دقت مسواک می زنم
هر روزه درخواست صلوات های بلند زیادی اجرا می شود
و صدای گنجشک های سادیست که رنج می کشند
تغییر موقعیت ناگهانی نصفه شب را تحمیل می کند
مثل جغدی بی گناه دراز کشیده ام
از خواب هایم عکس می گیرم یا در خواب هایم عکس می گیرم
در حالت انفرادی هر فکری می تواند به ذاتت حمله کند
از یاورم شنیده ام ...چیزی نمی سازم
سمت راستم اعدام شده و حبیبی می گوید نوبت دست چپت می شود به زودی
از صدایی بیرونم و انفرادی تمام می شوم
گنگ بنگ شبانه وقتی 4 نفر در هم می خوابیم و نمی توانیم دست در دماغمان کنیم
دست چپی ها سینه می زنند و می دانند عزایی در کار نیست
سرما خوردگی وجه بارز تری از خود نشان می دهد
شکنجه کولری آغاز می شود ، انگشت های پایم با آن شیشه های تلویزیونی کوچکشان می لرزند چهره یکی از این پنج تن زخمی شده
باید به روی میز حمله کنم و در وسط معرکه سنگر بگیرم
از آن طرف دور تر در موقعیت فرار بودند
فقط در گوشم فریاد می زدند هر روز : دیگر خبری نشد!
همه چیز در موقعیت طلایی خاصی قرار گرفته
رودخانه ها از وسط زندان شروع به جوشیدن کردند
از هیچ حمله کولری یا اتوبوسی خبری نیست و همه چیز با نسیم خنکی تمام می شود
زندانیان هر میوه ای که بخواهد تماشا می کنند
سرها را پایین می گزارند ... نا امید می شوم