سام مقدم » شعر » ضعف

 تقدیم به شاعران مطرود


ترسم از معنی خودش داشت رد می‌شد
صداها به شکل مذهبی‌تری گوشم را صدا می‌زد
می‌خواستم صدای ضبط صوتم را بلندتر کنم و به روی خودم نیاورم لای هیجانات جمعی خیابانی چه می‌گذرد    نشد
می‌خواستم بدوم نمی‌دانم چه‌طور شد خودم را در خواب دیدم و فهمیدم تمام این احساسات بازی کثیفی‌ است که مغزم برایم تدارک دیده
بعد دوباره در خوابم بیدار شدم یا شاید خوابم برد        نمی دانم
می‌دیدم شکل گوزن نارنجی خشنی شده‌ام در میان چمن‌زار یخ‌زده‌ای خودم را لیز می‌دهم و بقیه به من می‌خندند
خواستم صدایشان کنم صدایم درنمی‌آمد  
هر چه بیش‌تر فریاد می‌زدم می‌دیدم رنگ چمن‌زار داغ‌تر می‌شد 
تا این که صدای توخالی‌ام تمام شد و لاشه‌های آن‌ها با بوی بدی بخار شدند
می‌خواستم پرواز کنم که بیدار شدم یا شاید خوابم برد         یادم نیست


انگار یک مراسم آیینی برای کل جهان تدارک دیده باشند تا بت‌های چوبی آلـت‌گونه‌شان را با فریاد به رخم بکشند
و عده‌ای دیگر کف خیابان را با وسواس می‌سابیدند تا از نجاست پاک شود
ترسیده بودم
من ناقوس رهایی‌بخش از چیزی نیستم که با تندیس‌های چوبی کیــر‌گونه‌شان بر فرق سرم بکوبند
 خواستم فرار کنم  پاهایم خواب رفته بود و اثری نداشت
بعد دوباره بیدار شدم یا شاید خوابم برد       نمی‌دانم
باد از لای پنجره صدا درمی‌آورد


بیرون از این پنجره جایی است که لی‌لی هر روز در آن گم می‌شود
و گربه‌ها زیر چرخ ماشین کم‌تر می‌شوند       هر روز
بیرون از این پنجره دوست دارم مست کنم
بیرون از این پنجره خجالت‌آور شده دیگر
بیرون از این پنجره چند ماهی است همه مریض شدیم
و کنترل احساساتمان از دست رفته
مثل مجانین آهسته فرو می‌رویم
و به یاد نمی‌آوریم حرف زدن هم کاری است...
کاری از دستم بر نیامده
فقط از ضعف‌هایم حرف می‌زنم

۱۸ دی ۱۳۸۸
تماس